|
صدرالمحققين
سيد جمال الدين
واعظ اصفهانی
و داستان
«رؤيای صادقه»
(۱)
مقاله
از فرشته تيفوری
حجازی در چهار
قسمت
صدرالمحققين
سيد جمال الدين
واعظ (اصفهانی)
يکی از فعالان
و مبارزان مشروطه
است. وی در سال
۱۲۷۹ هجری در همدان
بدنيا آمد و در
جوانی پس از تحصيل
در تهران به اصفهان
رفته و با خانمی
از دودمان باقرخان
خوراسگانی ازدواج
نمود. اگر چه او
در همدان زاده
شده، ولی به اصفهانی
شهرت يافته است.
سيد
جمال الدين از
واعظين روشنفکر
و انسان دوست زمان
خود بوده است. وی
چون اوضاع اجتماعی
و سياسی آن زمان
را موافق حقوق
انسانی نمیديد[1]، در موعظههايش
انتقادی شديد به
زمامداران امور
وارد میآورد و
برای آزادی و عدالت
مبارزه میکرد[2]. از آن جمله میتوان
مقالات انتقادی
او را نام برد که
در روزنامههای
آن زمان به چاپ
میرسيد و به سخنرانیهای
او در مسجد شاه
در تهران و در مساجد
اصفهان اشاره نمود.
او با سخن ساده
و شيوا و سبک طنزآميزش
در دلها اثر میگذاشت.
تعجب آور نيست
که روزنامهی ماتن
پاريس او را ولتر
ايران خوانده بود[3]. و همين
زبان سرخ او بود
که عاقبت جان او
را فدا نمود و نامش
را با عنوان «شهيد
مشروطيت[4]» مزين کرد.
از جمله يکی
از خاطراتی که
سيد حسن تقی زاده
از او نقل میکند،
میتوان در اين
جا ذکر کرد: «... محض
نمونهی کلام او
اين قطعه خاطرم
میآيد که روزی
بالای منبر میگفت
که شاه روزی در
فصل زمستان با
ملازمين دربار
خود برای شکار
به جاجرود رفته
بود و شب را در آنجا
خيمهها برافراشته،
مشغول تفريح و
خوشگذرانی بودند.
ناگهان باد شديد
بسيار سردی برخاست
که چادرها را میکند
و با ميخ و طناب
نگاهداری ممکن
نمیشد. پس عدهای
سرباز صدا کردند
و حکم دادند، هرکدام
گوشهای و طنابی
از چادر را محکم
گرفته، باتمام
زورشان به زمين
بچسبانند که باد
نتواند بکَند.
پس شب را به فراغت
خاطر عيش کردند
و سربازها در بيرون
در سرمای سخت،
چادرها را نگاه
میداشتند. صبح
که هوا روشن شد
و حضرات از خواب
بيدار شدند، حاجب
الدوله حضور شاه
آمد و عرض کرد:
"قربان، ديشب اين
سربازها تصدق شدهاند"،
يعنی از سرما مردهاند.
آنوقت آن مرحوم
(سيد جمالالدين)
خطاب به مردم میگفت:
"بابا، ای مسلمانان،
آخر از سرباز هم
ميخ میتوان درست
کرد و انسان را
به جای ميخ طويله
استعمال نمود."
نظاير اين حرفها
خيلی زياد داشت
و باکمال جرأت
به زبان عوامانه
میگفت و مردم
را که مجذوب کلام
و بيانات او بودند،
به شور میآورد
و برای کسب آزادی
تشويق مینمود.»
طبق
گزارشات تقی زاده،
سيد جمال در ميان
مشروطه طلبانی
بوده است که قبل
از توپ بستن مجلس
شورای ملی در جمادل
الاولی سنهی
۱۳۲۶ قمری، به
کوشش محمد علی
شاه، در بهارستان
متحصن شده بودند[5].
سيد
جمال مدتی بعد
از توپ بستن مجلس
شورای ملی در بروجرد
دستگير و زندانی
شده و در جمادی
الثانی ۱۳۲۶ به
قتل میرسد و در
همانجا نيز مدفون
است[6].
اين
واعظ انسان دوست
در زمان حيات خود
پيوسته در معرض
خطر بوده است،
چانچه ظل السلطان،
حاکم اصفهان، قصد
کشتن او را داشت
و او ناچار از آن
شهر گريخته و اکثر
اوقات را در تبريز
و زمانی را نيز
در تهران به سر
میبرده است.
سيد
محمد علی جمالزاده،
نويسندهی عالی
مقام و پسر سيد
جمال واعظ در خاطرات
خود از پدر دانستیهای
ارزشمندی به يادگار
گذاشته است که
از آن جمله اين
داستان است:
از خاطرات
سيد محمد علی جمال
زاده از کتاب سرو
ته يک کرباس: «اقوام
مادری من همه دور
هم در اين محله
در نزديکی ميدانگاهی
که اصفهانيان ‹سپه›
میگويند، منزل
داشتند. اسم اين
سپه را اکنون فراموش
نمودهام، ولی
در خاطر دارم که
در بيخ آن حمامی
بود و هنوز يادم
است که چون پدرم
از دست ملاها و
حکومت، اغلب از
اصفهان فراری بود
و کسی را نداشتيم
که مرا با خود به
حمام ببرد، روزی
از روزها مادرم
اذان سحر که هنوز
حمام خلوت بود،
دل به دريا زده،
مرا با خود بدان
حمام برد. هنور
چرکم نخيسيده و
سرم را صابون نزده
بود که زنانِ تازه
وارد، بنای لند
لند و بد زبانی
را گذاشتند که:
"ای وای، خاک بر
فرقم باجی، میخواستی
بابايش را هم همراه
بياوری."
مادر
بيچارهام همين
که ديد، نزديک
است قال چاق بشود،
دست و پايش را گم
کرد و در حالی که
نزديک بود اشک
از چشمانش سرازير
شود، مرا شسته
و نشسته چون موشی
که از آب درآورند،
به دست پاچگی از
حمام بيرون آورده،
به خانه برد و هنوز
هم که قريب چهل
سال از آن تاريخ
میگذرد، هر وقت
به ياد آن روز میافتم،
خود را چرکين و
ناشسته میيابم.[7]»
آثار
سيد جمال الدين
صدر المحققين
از آثار
انتقادی سيد جمال
میتوان به مقالهی
وی به امضای مستعار
‹۷۴ اصفهانی› اشاره
کرد که در روزنامهی
‹حبل المتين› به
چاپ رسيد. وی اين
مقاله را در رابطه
با بسته شدن مدرسهای
که ميرزا سيد علی
نقی خان در اصفهان
تأسيس نموده بود
که در آنجا علوم
جديده و زبان انگليسی
هم درس میدادهاند،
نوشته است. متأسفانه
اين مدرسه مدت
کوتاهی پس از تأسيس
با تحريک آقا نجفی
بسته میشود.
سيد
محمد علی جمالزاده
در کتاب ‹سرو ته
يک کرباس› به اين
واقعه چنين اشاره
میکند: «پدرم در
همان وقت مقالهای
به امضای مستعار
‹۷۴ اصفهانی› در
باب بسته شدن اين
مدرسه به روزنامهی
حبل المتين فرستاده
که در آنجا به چاپ
رسيده است و
۷۴ به حساب ابجد
‹جمال› میشود که
اسم پدرم بوده.»
با تأسيس
شرکتی به اسم ‹کمپانی
منسوجات اسلاميه›
در اصفهان، مأموريتی
به وی محول میشود
که در شيراز به
انجام برساند.
وی جهت ترويج پارچههای
بافت اصفهان رسالهای
تحت عنوان ‹لباس
التقوی› به رشتهی
تحرير در میآورد.
در همين اوقات
با ‹شوريده› شاعر
معروف در آن شهر
آشنا میشود. شوريده
قصيدهای در مدح
او میسرايد که
در همانجا به چاپ
میرسد.
جمال
زاده در ‹سرو ته
يک کرباس[8]› چنين ياد میکند:
«پدرم
در همان موقع در
شيراز رسالهای
در ترويج مسنوجات
وطنی به اسم ‹لباس
التقوی› به چاپ
رسانده است که
قصيدهای هم که
شوريده در مدح
او گفته، در آنجا
مندرج است و اين
دو بيت از آن قصيده
میباشد:
حضرت
سيد جمال الدين
که فکر صاف او
مر جمال
بکر معنی را نمود
آيينه سان
چون
به منبر بر رود
بحری است بر چرخ
بلند
چون
به وعظ اندر شود،
چرخی به بحر بيکران»
[1] نشريهی بانگ
خروس سحری، شمارهی
۶۷ سيد جملاالدين
را شيفتهی آزادی
و بيداری و دانش
معرفی کرده است.
[2] نشريهی دانشکدهی
ادبيات تبريز،
دورهی ششم، شمارهی
سوم نوشته است:
«وی فوقالعاده
مروج حريت و مجاهد
راه عدالت و مبارز
قهرمان برضد استبداد
و جور دولتيان
و متنفذين ظالم
در کسوت روحانی
و دشمن بیامان
جابرين بود.
ن. گ. بانگ
خروس سحری، شمارهی
۶۷، ص ۲۳۸Matin [3]
[4] راهنمای کتاب،
فروردين – خرداد
۲۵۳۵
نشريهی
دانشکدهی ادبيات
تبريژ، دورهی
ششم، شمارهی سوم،
ص ۲۵۸[5]
[6] راهنمای کتاب،
فروردين – خرداد
۲۵۳۵
[7] جمالزاده: سروته
يک کرباس يا اصفهان
نامه، چاپ آتشکده،
ص ۳۶
سيد محمد
علی جمالزاده،
سرو ته يک کرباس،
ص ۶۵[8]
|